بایگانی برای موضوع ‘ داستان ’

آی کیو بلوغ به ارزانسرا میرود.( اینجا مجهز به دوربین تصویربرداری است . مواظب باشید)

 

سلام بر و بچ بلوغی عزیز، آقای برادری تماس گرفتند و گفتند که بازم براشون مشغله ای پییش اومده و به من سپرده مطلب بندازم تو بلوغ ….. منم داشتم فکر میکردم که چی بنویسم که یهو والده مهربان  گفت :   حاضر شو بایس بریم خرید…. تا خاستم بگم کار دارم گفت  لابد باز این آقا احسان برادریش گل کرده و کار دستت داده….. اینا اگه آخرش مخت…

ادامه مطلب

معشوقم مرا چه رنگی دوست دارد ؟

شب گذشته مهمون داشتیم و پس از صرف شام و صحبت های کارشناسانه ی بعضیا نسبت به مسائل سیاسی و اقتصاد کشور و تورم و ارز … همین طور که فرشاد داشت سوالات کنجکاوانه ی خودشو ازم می پرسید و منم تا حد امکان            …

ادامه مطلب

گفتگو با معشوق

رد میشدم از یه کوچه خلوت ، یه نوجوونی که تازه پشت لبش سبز شده بود داشت با تلفن حرف می زد. یه جوری محو اون ور خط بود که من هیچ چی، در ودیوار رو هم نمی دید. انگار فقط جسمش اینجا بود. چی ها می گفت کاری ندارم،…

ادامه مطلب

نیمای مهندس کامپیوتر و داستان دعوت

 رفته بودم تهران همایش “آی کی یو” های قدیمی، خیلی ها اومده بودند، خاطرات تلخ و شیرین اشک همه رو در آورده بود. حمزه طبق معمول ۶ سالی که با هم بودیم بازهم اساسی چاخان می کرد! ممّد مشاور جوان وزیر شده ، ولی هنوز آدم نشده! منصور بعد از…

ادامه مطلب

امتحانی که در آن رد شدم

یادش به خیر ،  تو دانشگاه ، فصل امتحانات که می شد ، یه عده از بچه ها مأمور جمع کردن نمونه سوالات استاد از ترم های قبل و دانشگاه های دیگه می شدند.  برا چی؟!خوب معلومه دیگه برا اینکه طول ترم درس نمی خوندند و برا اینکه با نحوه…

ادامه مطلب

سُرسُره بازی آی کیو بلوغ

رفته بودم پارک و نشستم کنار حوض آب و به صدای شر شر فوّاره آب گوش می دادم . نمیدونم امتحان کردین یا نه؟صدای شرشر آب خیلی آرام بخشه. همینطوری داشتم ریلکس میشدم که یهو صدای بازی بچه ها آرامشم رو زد به هم…… یه دختر و پسر کوچیک بودن…

ادامه مطلب

آرامش را کجا جستجو کنیم؟ (خاطره ای از پشت کنکور )

 دم در خونه توی ماشین ، با مادرم منتظر بابا بودیم بیاد و برسونمشون جایی . با مادرم گرم صحبت بودیم که یه نوجوون قدبلند سلام داد و رد شد. مادرم جواب سلام داد و احوال پرسی کرد.گفتم کی بود مادر؟ گفت نشناختی؟ هادی بود دیگه.گفتم کدوم هادی؟گفت سید هادی پسر میر…

ادامه مطلب

رد شدن از امتحان عاشقی

کوچه ای محل رد شدن روزانه پسری جوان بود. روزی دختری زیبا روی از آن کوچه عبور می کرد . پسر دلش با دیدن آن دلبر، دوام نیاورد و دنبال دختر به راه افتاد. دختر متوجه پسر شد و پرسید : چه میخواهی؟ پسر با صدایی لرزان جواب داد :…

ادامه مطلب

چرا خدا ما رو به هر بلا و امتحانی که دوست داره گرفتار میکنه؟(داستان مربای پوست پرتقال)

بچه که بودم مربای پوست پرتقال رو خیلی دوست داشتم. یه روز نشستم بغل دست مامانم ، ببینم چه جوری اونو درست میکنه . که از پوست به اون تلخی مربای به این شیرینی و لذیذی در میاد. حالا تا جایی که یادمه میگم چی کارها میکرد (عجله نکن ، نه…

ادامه مطلب

آی کی یو از فاصله ها می نویسد

نشسته بودم رو سکوی جلو ویترین مغازه. سرم رو انداختم پایین تا نیگام به خریداران ممنوع التصویر نیفته و فاصله !!!! ایجاد نشه . یه خانم چادری رو دیدم که با پسر کوچولوی بامزه اش ، به مغازه ها نگاه می کنن . پسره جلوی یه مغازه اسباب بازی فروشی واستاده…

ادامه مطلب

خدا تو دیگه کی هستی؟؟؟

نشسته بودم با سلمان خودمون ، کتاب ” جمال آفتاب ” می خوندیم . و روی فُرم بودیم ، حسابی.یکی از نوجوونهای تیز بلوغ اومد، پَکَر بود و شاکی . چیزی نمی گفت ولی مشخص بود که اساسی حالشو گرفته بودن . گفتم چته آق وحید؟ چرا پلاتین چسبوندی؟ بی…

ادامه مطلب

از صف نانوایی تا سفر خدایی

  توی صف نانوایی جلوتر از من یه آقایی با پسر کنجکاوش ایستاده بودند.  پسر کوچولو هی سوال می کرد و باباش هم ، یا جواب می داد  و یا می پیچوند .  پسره اون قدر سوال کرد تا رسید به اینجا که گفت:  بابا آقا شاطر جیش داره که  اینجوری تکون تکون میخوره…

ادامه مطلب