آرامش را کجا جستجو کنیم؟ (خاطره ای از پشت کنکور )

 دم در خونه توی ماشین ، با مادرم منتظر بابا بودیم بیاد و برسونمشون جایی . با

مادرم گرم صحبت بودیم که یه نوجوون قدبلند سلام داد و رد شد. مادرم جواب

سلام داد و احوال پرسی کرد.گفتم کی بود مادر؟ گفت نشناختی؟

هادی بود دیگه.گفتم کدوم هادی؟گفت سید هادی پسر میر کاظم همسایه

گفتم:هادی کوچولو؟چقدر بزرگ شده ماشالله! مادرم گفت:

آره پسرم ! بچه ها زود بزرگ میشن…امسال کنکور میده انشالله .

گفتم کنکور میده ؟ و  رفتم تو حال و هوای سالی که پشت کنکور بودم و

درس میخوندم: ظهرها بعد از چند ساعت مطالعه می اومدم

سر کوچه و تکیه می دادم به تیر برق جلو خونه هادی .

یه روز که از قضا اصلا حال و حوصله هم نداشتم و سر کوچه مبهوت

زیبایی های طبیعت(!) بودم . همین سید هادی رو دیدم که با بدرقه مادرش راهی مدرسه شد.

اون موقع ها یه بچه فسقلی بود و  شاید دوم-سوم ابتدایی میخوند….

ده دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یه بچه کوچولو از دور داره بدو بدو نزدیک

میشه ؛ جلوتر که اومد دیدم اِ اینکه سید هادیه …..

نزدیکتر که شد متوجه شدم داره گریه میکنه…اونم چه گریه ای… با حالت ترس

و اضطرار داشت به خونشون نزدیک میشد….

یه جوری گریه میکرد که من گفتم الآن هکه خفه بشه….

چند باری به لطف چاله های پیاده رو زمین خورد و تا من بیام دو تا فحش

بچه مثبتی به شهرداری بدم بلند شد و راه افتاد به سمت خونشون….

جالبه که اصلا به کسایی که داشتن نیگاش میکردن توجهی نداشت و

گریه کنان به سمت خونه شون میدوید.

دم در خونه شون که رسید گریه کنان و داغون همچین که محکم و

پشت سر هم داشت درخونه شون رو میزد…اشکاش تمومی نداشت….

مادرش در رو باز کرد، و همین که گفت چی شده پسرم؟

سید هادی خودش رو انداخت تو بغل مامانش و هق هق کنان گفت :

دیروز مشغول بازی شده و تکلیف شبش رو انجام نداده و امروز امتحان داره و

درساش رو هم نیگا نکرده از آقا معلم هم میترسه…

واسه همین نمی خاد بره کلاس…..

مادرش یه دست مهربانانه به سر هادی کشید و پسر کوچیکش رو آروم به

سینه اش چسبوند و نمیدونم تو اون چند لحظه ، چی تو گوش هادی

زمزمه کرد، که هادی پریشون و گریون آنچنان آروم شد

و با یک اطمینان خاصی که میشد از چشماش خوند، راهی مدرسه شد.

و من متعجب مانده بودم که در عرض این عرض این ملاقات کوتاه،

مادر هادی با پسر پریشان خود چه کرده بود و چه به یادش آورده بود

یا چه تصرفی در او کرده بود که

آن همه ترس و واهمه اش تبدیل گشته بود  به آرامش و امید و حرکت؟

و این سوالی است که از چند سال پیش همچنان در ذهن من باقی است و الآن به

 این مسئله می اندیشم که:

اگر چه من نیز همچون هادی ٬ غافلانه مشغول بازی های دنیوی گشته و

 از انجام تکالیف شبو وظایف روزانه خود کوتاهی کرده ام،

الان اگر با حالت ترس و اضطرار و با چشم هایی اشک بار ٬

به سوی خدای مهربان خود بروم، و اگر نگاه های بی معنی و

ریشخند های دیگران مرا سست نکند٬

و زمانی که با وسوسه های شیطان زمین خوردم ٬ مایوس نگشته و بلند شوم

و دوباره حرکت را آغاز کنم …. وقتی به در خانه خدا رسیدم گریه کنان ولی با توقع در بزنم …

آبا دری برای ملاقات گشوده خواهدشد؟ ٬

چه به یادم خواهند آورد و چه نشانم خواهند داد و با دل

 افسرده ام چه خواهند کرد ٬ و چه تصرفی در من خواهند کرد ….

و آیا آن موقع اطمینانی که در چشمان هادی دیدم، مرا غرق خود خواهد کرد یا نه؟

و آن لحظه – اگر حاصل شود – چه تماشایی است که از عمق وجودت فریاد بیاوری:

 الا بذکرالله تطمئن القلوب

به اشتراک بگذارید ! Digg it StumbleUpon del.icio.us Google Yahoo! Reddit

10 نظر برای آرامش را کجا جستجو کنیم؟ (خاطره ای از پشت کنکور )

  1. Ariel گفت:

    سلام
    مطلب خیلی عالی و قشنگی بود داستن با نمکی بود و من رو یاد موقع هایی انداخی که درس نمیخوندم ار داستان هم برام جالب بود ولیمیتونم بگم خود کنکور هم باعث میشه ادم حرفا و دل داری های خدا رو بشنوه
    موفق باشید

  2. سلام این یکی که عالیه ممنون که دوباره این پست روگذاشتید.من رو یادخاطرات گذشته انداخت.امان ازاین ………….راستی ماکه ازقدیمی های بلوغیم این مطالب روخوندیم ولی هروقت پست جدید گذاشتید حتما اطلاع بدبد .هرچندبلوغ مثل وبلاگ خودمون میمونه موفق باشید یاحق

  3. مهربون گفت:

    سلام
    واقعا خیلی زیبا نوشته بودید
    یعنی مامانش چی بهش گفته بود…حتما بهش فهمونده بود مشکلی نیست دیگه…
    ممنون از نوشته ی زیباتون
    موفق باشید

  4. فرهنگ گفت:

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  5. گمگشته گفت:

    سلام آقای برادری بهتون خسته نباشید میگم ازتون می خواستم درباره بعد روحی و عاطفی نوجوانان بیشتر صحبت کنید من خودم نوجوونم و در بین آنها هستم وضع روحی نوجوونا هر روز داره بد و بدتر میشه ازتون ممنونم خیلی زیاد بویژه داش احسان

  6. حاجیلو گفت:

    سلام واقعا عالی بود
    ممممممممممممممنون

  7. محمد الف گفت:

    درسته حقیقت وجود من فراموش کار اینه که هر وقت مشکل دارم میگم خدااااااااا نوکرتم به دادم برس …اخه جالب اینه هر وقت ازش کمک خواستم کمکم کرده ولی من وقتی خوش بودم فراموشش کردم.چند روزی که دارم تمرین میکنم چه تو غم و شادی بگم نوکرتم و این باعث شده که کمتر چیزی بتونه به لطفش ارامشم رو به هم بزنه .اره پیوسته یادش بودن ارامشی بهت میده که باید تجربش کنی.ببخشید که لحن گفتارم این جوریه .با خودش هم این جوری راحت ترم.+++
    احسان برادری : با تشکر از نظرات خودمانی و مفید شما / دعامون کنین / بیشتر آشنا بشیم خوشحال تریم /

نظر دهید

*

code

کد امنیتی *