امتحانی که در آن رد شدم

یادش به خیر ،  تو دانشگاه ، فصل امتحانات که می شد ، یه عده از بچه ها مأمور

جمع کردن نمونه سوالات استاد از ترم های قبل و دانشگاه های دیگه می شدند.

 برا چی؟!خوب معلومه دیگه برا اینکه طول ترم درس نمی خوندند و

برا اینکه با نحوه سوالات استاد آشنا بشن اینکارو میکردن ، شاید نمره بیارن .

ترم سوم بودیم که برای درس استاتیک من شدم مسئول پیدا کردن نمونه سوال.

 استاد کبیری دکتراشو از دانشگاه کلرادو آمریکا گرفته بود . البته بیشتر می خورد

بقال پنیر باشه تا دکتر و استاد دانشگاه . یه آدم خمود و تنبل و اخمو.

 دکتر کبیری تازه اومده بود ایران و خیلی هم سابقه تدریس نداشت ؛ برا همین نمونه سوالاتش

هم  گیر نمی اومد . بگذریم از داداشم کامران کمک گرفتیم و

با زیرو رو کردن دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت یه برگ سوال امتحانی گیر آوردم .

۴ تا مسئله تحلیلی و تقریبا چرت .آوردم خوابگاه و دادم دست بچه ها .

اونا هم خوشحال شدن .بیشتر از همه علی خوشحال بود و

با دمش گردو می شکست .طول ترم اصلا نخونده بود و یه جورایی ریپ میزد .

علی پسر خوبی بود.هم استانی ما نبود ،

ولی از اول دانشگاه تا آخرش با ما بود . سبزه بود و یه نمه هایی از خوشگلی هم داشت .

بهش می گفتیم علی کوچولو  .شب امتحان ” استاتیک “ رفتیم سلف برای شام .

سه شنبه بود و ناهار مرغ داشتیم  و شام ماکارونی .علی ماکارونی نمی خورد و

چون با ما زیاد پلکیده بود یه چیزایی از ما یاد گرفته بود .

علی کوچولو هم خاسته بود مثل من و فرید ،  بزرگی کنه و به اسمعلی آشپزا گفته بود من

 ماکارونی دوست ندارم از ظهر مرغ دارین بدین . یارو هم یه نگاهی به تیپ مامانی !!

 علی کرده بود و گفته بود :

نه عزیزم ! مرغ نداریم نصف شب بیا جوجه بدم بخوری!!

سر میزه غذا همایون برگشت به علی کوچولو گفت حتما نصف شب برو جوجتو بگیر

 از اسمعلی سیبیلوی آشپز !!

علی حالش گرفته شد ؛ فرید چشم غره ای به همایون رفت و گفت چی شده ؟ قضیه

 رو برامون تعریف کردند .

بعد شام برگشتیم خوابگاه و بچه ها رفتند سر درساشون و علی هم اون چهار تا

مسئله ” استاتیک ” استاد کبیری رو که من داده بودم ، تا صبح درب و داغون می کرد .کمی خوابیدم و

 چون حال و حوصله نداشتم با فرید زدیم بیرون . اولش رفتیم بیلیارد و از اونجا پارک

 و  بعدش هم ……….

برگشتیم خوابگاه . دور و بر ساعت ۱۲ شب بود که من و فرید غیرتمون گل کرد و رفتیم

 خوابگاه آشپزا و با مشت لگد افتادیم به جون در و پنچره . همشونو بیدار کردیم .

 هراسون اومدن بیرون که چی شده ؟ گفتیم به اسمعلی بگین بیاد بیرون . اومدیم

 جوجه بخوریم !!! خودش گفته نصف شب بیاین جوجه بدم . منتها علی کوچولو خواب

 بود فرید بزرگه اومده !!!!!!!!!!

خلاصه یه دعوای مشدی راه انداختیم و بد بخت اسمعلی افتاد به غلط کردم و این حرفا …

فردا صبح قبل از امتحان استاتیک رفتیم سراغ مسئول کمیته رفاه دانشجویی و

داد قال کردیم و آخرش هم مسئوله که خرتر از ما بود قول داد کارگر بد بخت رو

سر یک حرف نا بجایی که زده ، اخراجش کنن !!! …………..

حالا شما حسابشو بکن ، سر شب الواطی و شب درست حسابی نخوابیدن و

صبحش هم که دنبال اخراج کارگره ؛ حالا ساعت ۳ رفتیم سر جلسه امتحان استاتیک

سوالات رو که دیدم …… باورتون نمی شه ، دکتر کبیری تنبل مفنگی حال نکرده بود

آرم علم و صنعت رو از رو برگه لاک بگیره . همون برگه رو که توی علم و صنعت

داده بود اینجا هم داده بود کپی کنن .

مخم سوت کشید من که اصلا نخونده بودم در حالیکه سوالارو هم داشتم .

هر چقدر هم ، ور رفتم تقلب هم نشد بکنیم . خلاصه

 نمرات رو که زدند ، علی کوچولو ۱۷ شده بود من هفت ونیم !!!!!!!!……..

بازم حسابشو بکنین تا کجای آدم می سوزه . بدونی امتحان داری و بدونی سوالات

 چی ها  هستن . اون وقت غفلت بیاد سراغت و بری بخوابی و بعد بری سراغ لهو و

 لعب و برگردی بیای دعوا و کتک کاری و …. توی امتحانی که پیش نیاز چند تا درس

تخصصی هست رد بشی  و حداقلش یه ترم عقب بیفتی !!!! آره ……..

 الانم بعد چند سال حکایت من شده ، حکایت همون امتحان  ” استاتیک ” .

اومدم توی این دنیا . می دونم که بالاخره ، دیر یا زود رفتنی ام .

سوال جوابی  در پیش دارم و تقریبا هم می دونم سوالها چیه . ولی غفلت و خوردن و خوابیدن و شهوت و

خشم و غضب بی جا ، نمی ذاره برم سراغ یاد گرفتن جواب سوالات .

جالب اینه که توی بلوغ ، با نوشتن داستان ها و مثل ها و پاسخ برخی شبهات ، بازم

 مثل اون موقع که سوالات ” استاتیک ” رو رسوندم دست بچه ها ، راه رو به خیلی ها

 نشون می دیم و خودمون غافل و ساکن از حرکت در جا می زنیم. دعامون کنین .

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

نکته : آیه الله بهجت فرموده بودند : ” ما مثل مریض ها عمدتا دنبال پزشک و دارو می گردیم . و با یافتن دارو و پزشک به جای استفاده ، راه می افتیم دنبال  مریض می گردیم.”

 

به اشتراک بگذارید ! Digg it StumbleUpon del.icio.us Google Yahoo! Reddit

12 نظر برای امتحانی که در آن رد شدم

  1. سرنوشت گفت:

    اللهم لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه، انک انت الوهاب…

  2. بی قرار گفت:

    سلامی به داغی دوران بلوغ به رفقای بلوغی!
    آرزوی بلوغ شما بلوغی ها رو به درّ گران و کمیاب معرفت، در این روز عزیز عرفه را دارم
    فرمایش شما بلوغی های عزیز امتثال شد و آدرس بلوغ اصلاح شد
    ایشالا تو امتحانای جورواجور دنیا روفوزه نشیم که خیلی ضایس!
    امتحان که نمیشه نشیم؛ خدا کنه لااقل توشون قبول شیم که اگه نشیم واویلا!
    ایشالا تو امتحانا قبول بشیم! مثل شهدا!
    نسأل الله منازل الشهدا!

  3. ندا گفت:

    عیدانه اپم[لبخند][گل]

    وای به روزی که به حسابمون برسن قبل این که خودمون به حساب خودمون رسیدگی کرده باشیم !!!!!

  4. سلام
    واقعا خیلی ضایع هست که انسان خودش راه درست ، به دیگران نشان بده و بعد خودش و…..
    البته این نکته ای که گفتید خیلی مهم هست و باید مواظب باشیم و با هم برای هم دعا کنیم که
    اللهم لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه، انک انت الوهاب…
    موفق باشید.

  5. ی پسر گفت:

    کامران که ۴ سال از شما کوچیکترو و ی سالم بابت پشت کنکور بودنتون و ی سالم بابت جهشی خوندن کامران حساب کنیم بازم جور در نمیاد شما ترم ۳ باشین و داداشتون حداقل ترم یک باشه که بتونه براتون سال گیر بیاره!!(نیشخند)
    و اینکه این اسم دکتر کبیری حتما مستعاره نه؟؟ چون ما ک علم و صنعتی هسیم و تا حدی با دانشکده ها آشنایی داریم نشنیدیم کسی به این اسم باشه و دانشگاه کلریدا خونده باشه!! البته ی استادی هست از دانشکده عمران که فلوریدا خونده که اونم استاتیک تدریس نمیکنه!!( بازم نیشخند)
    این پستتون نسبت به بقیه ضعیف تر بود و معلوم بود زیاد روش وخ نزاشتین …. مثلا ۸۰ درصد نوشته هاتون اصلا بدون نکته قابل استفاده خاصی بود(برخلاف بقیه پستا)….
    با این همه چند جمله آخرتون خیلی جالب بود….
    موفق باشین

  6. سلام بردوست بزرگوار
    خیلی خوب میشه اگر فضای وبلاگتون مذهبی بشه (محرم نزدیکه…)

    از آشنایی باشما خوشحال شدم به وبلاگم تشریف بیارید(مصابیح الدجی)

  7. رسول گفت:

    خیلی خوب بود. وای بحالمون روز امتحان.

  8. مریم گفت:

    سلام!عالیییییییییییییییییییییییییییی بود.سر بزنید.خوشحال میشیم!

  9. صادقی گفت:

    سلام

    نکته جالبش اینه که امتحانای خدا open book هست ولی ما بازم یه نیگا رو کتابش نمیندازیم .

  10. رها گفت:

    سلام
    شما که این راهو رفتی بگو تهش می ارزه ؟؟؟؟؟؟ :'(

  11. تلنگر خوبی بود ، برای اینکه یادمون باشه که حواسمون باشه !

    حاج حسین یکتا خیلی خوب میگفت : بچه ها حواستون ، حواستون ، حواستون …

    التماس دعا

نظر دهید

*

code

کد امنیتی *