نیمای مهندس کامپیوتر و داستان دعوت

 رفته بودم تهران همایش “آی کی یو” های قدیمی، خیلی ها اومده بودند، خاطرات تلخ و شیرین اشک همه رو در آورده بود.

حمزه طبق معمول ۶ سالی که با هم بودیم بازهم اساسی چاخان می کرد! ممّد مشاور جوان وزیر شده ، ولی هنوز آدم نشده! منصور بعد از این که با یکی دیگه ازدواج کرده وبابای دو تا بچه هم شده مثل زمان خوابگاه که با فکر دختر عمه اش می رفت زیر پتو! هنوز هم تو فکرشه!!!

نیما ،یکی از مخ های دانشگاه رو دیدم ، ساکت بود و یه جورایی ریپ می زد . تعجب کردم چرا ایرانه؟ اون موقع همه می گفتند حتما میبرنش. کلّه بود. قضیه فرار مغزها واین حرف ها… به حمید گفتم این چه شه؟چرا ایرانه هنوز ؟ چرا ریشهاش مثل زلف زلیخا پریشونه؟! گفت داستان داره!!!

گفتم حالا داستانش چی هست ؟ گفت نیما بعد از اینکه فوق لیسانس کامپیوترمی گیره، براش بورس دکترا جور میشه تو فرانسه! خواهرش اونجا ست اونم کَلّه است! روز پرواز تو ترافیک گیر می کنه و از هواپیما جا میمونه! کنجکاو شدم وگفتم بعدش ؟

گفت بعدش رو دیگه هیش کی نمی دونه چی میشه و چه اتفاقی می افته. یعنی کسی نمی دونه به او چه گذشته و خودش هم چیزی نمی گه! الان هم می گن بساطش رو جمع کرده رفته ، تو یکی از مدارس قم دروس دینی می خونه ! گفتم چی؟!! میخاد ملّا بشه؟

گفت آره دیگه. قاطی کرده. خُل که میگن همینه. یارو تخته هاش ریخته به هم. خلاصه باورم نشد. برگشتنی قضیه رو به رفیقم ” سلمان “ گفتم . اون با این ملّاها بشین پا شو زیاد داره ، آخه سلمان هم مهندسه، هم مطالعات حوزوی داره . میشه گفت یه جورهایی دوگانه سوزه !!

قضیه رو که گفتم – تعجب نکرد . گفت حتما این هم از علوم کلاسیک اشباع نشده، یعنی سیر نشده. زیادن از اینها توی حوزه های علمیه ، به خصوص مدرسه معصومیه قم. همین امسال فقط برا مدرسه معصومیه هزاران دانشجو وفارغ التحصیل ثبت نام کردن و امتحان دادند فقط چند صد نفرشون رو پذیرفتند. خیلی از مخ های دکتر و مهندس و فوق لیسانس، اونجا جمع شدن.

الکی نیست. اینها رو دعوت کردن.اینها هم حواسشون جمع بوده ، قبول کردند. اینها میخان ملّا بشن . ملّا معنی لغویش یعنی پر. اینها میخان پر بشن. اشباع بشن. خدایی بشن و انشالله تبلیغ خدا رو بکنن.

گفتم آقا سلمان اینا رو من قبول میکنم ولی به آی کی یوهای قدیمی از حرف های تو کمی گفتم ، قبول نمی کنند. اونا میگن هر چی ما آخوند دیدیم یا م ع ت ا د بودند، یا دنبال پست ومقام بودند ، یا بی زینس شکر و قاچاق سوخت میکردن، یا با زنها دست میدن و…..

سلمان گفت اونا “عمامه به سر” یا ” لباس دزد ” دیدند، ملا ندیدند! ملّا یعنی شیخ بهایی – ابوعلی سینا – مدرس – امام خمینی – علامه جعفری- یعنی علامه طباطبایی – آقای بهجت …….و چند تا اسم جدید برد که یادم نموندند.

گفتم خداییش سلمان راستش رو بگو! خودمونیم دیگه، اشباع چیه؟معصومیه کجاست؟ کی دعوت کرده؟ اینها که اینجوری خودشون رو به فنا میدن ! گفت فنا !! رو خوب اومدی. سلمان سوختش رو عوض کرد و به اسم حقایق هستی ، کمی از متافیزیک و ماورای زندگی دنیوی صحبت کرد. منم طبق معمول خیلی نفهیدم و فقط!! سرم رو تکون دادم.

بعدش هم گفت بیا این داستان رو هم بخون ، اسمش ” داستان یک مرد ” هست. راجع به دعوته !! داستان رو که نگاه کردم ، دیدم نه مثل اینکه هم با قضیه نیما و هم این ایام سازگاره ، داستان یک مرد بود . مردی به اسم زهیربن قین (برای مشاهده کلیک کنید )

به اشتراک بگذارید ! Digg it StumbleUpon del.icio.us Google Yahoo! Reddit

7 نظر برای نیمای مهندس کامپیوتر و داستان دعوت

  1. احسان برادری گفت:

    سلام بلوغ رو این دفعه طناز آپ کرده . حتما بخونین .
    منشوری به نظر میاد . تا نظر شما چی باشه؟ . عنوانش هست:
    چی کار کنم با دخترخاله ام؟

  2. عجب داستانی داشته، با اون همه مخ بودن رفته حوزه؟؟؟

  3. عطر حضور گفت:

    سلام،دوست عزیزم
    خوبی؟؟؟
    عیدت پیشاپیش مبارک
    این گلم تقدیم به تو[گل]
    به منم سر بزن
    منتظرتم

  4. دستان قوی و قلمتان روان باد

  5. فاطمه گفت:

    سلام
    عیدتون مبارک.
    بازم عالیست

  6. مریم گفت:

    سلام این کتابی که اسمشو گفتین واقعیه ؟
    میشه اسم نویسندشم بگید؟
    ++++++++++++++++++++++++++++++++++
    احسان: کتاب کتاب؟

نظر دهید

*

code

کد امنیتی *