خدا تو دیگه کی هستی؟؟؟

نشسته بودم با سلمان خودمون ، کتاب ” جمال آفتاب ” می خوندیم . و روی فُرم

بودیم ، حسابی.یکی از نوجوونهای تیز بلوغ اومد، پَکَر بود و شاکی . چیزی نمی گفت

ولی مشخص بود که اساسی حالشو گرفته بودن . گفتم چته آق وحید؟

چرا پلاتین چسبوندی؟ بی خیال شو . یا خودش میاد یا ایمیلش .

سلمان اومد وسط حرفام و گفت شاید هم لنگه کفش ننه ش اومد رو کلّه ات.

وحید خنده تلخی کرد و با نیگاهی یه کتاب جمال آفتاب کرد ،

گفت : حافظ شما رو برده رو فاز و کیفتون کوکه ، ولی من دلم خونه آقا.

گفتم از کی؟ از چی؟گفت: آقا احسان ، از نامردی ، از خیانت ، از نارفیقی !!!

منم که دیدم آتیشِش خیلی تُنده ، گفتم حالا چی شده؟ کدوم نارفیقی وحید ما رو

تنهاترش کرده؟ گفت: سخت نیست کسی که یه عمر باهاش رفاقت کنی،

صمیمی باشی و بهِش خدمت کنی ، نارو بزنه بهِت و تو رو بفروشه؟؟!!

تو رو بفروشه اونم به کی؟ به دشمن مشترک تو و خودش.

سلمان گفت وحید تو که چُرت ما رو پروندی ، واضح بگو ببینیم چی شده؟

وحید آهی کشید و ادامه داد: چند ماه ، شب و روز روی طرحی کار می کردم و زحمت

کشیده بودم و کلّی مطالعه و تحقیق و آزمایش انجام داده بودم . آمادش کرده بودم

برا جشنواره خوارزمی . نه گردشی نه تفریحی نه فوتبالی ،

اصلا بخاطرش قید المپیاد رو هم زده بودم .

چون طرحم تقریبا بزرگ بود و احتمال برگزیده شدنش هم زیاد بود،

و تنهایی هم نمی رسیدم ؛ به دو تا از همکلاسی هام پیشنهاد همکاری دادم.

یکیش حامد بود ، پسری خوب و مستعد . شیطون و تو دل برو.

راستش منم خیلی دوستش داشتم.ولی توی تست زدن کمی ضعیف بود.

اگه طرح برگزیده میشد ، یه امتیازی بود براش توی کنکور.

اون یکی همکلاسیم داود بود ؛ ظاهرا پسر بدی نبود .

هم زرنگ بود هم خوب صحبت میکرد ، کلا روابط عمومیش بالا بود.

از ابتدایی همکلاسی بودیم . همیشه با من بود و یه جورایی یار غار !

منم خاستم ادای دینی هم کرده باشم. خلاصه سه نفری طرح رو ادامه می دادیم ؛

تا اینکه مشکلی پیش اومد. یعنی یواش یواش متوجه شدم داود با رفتاراش

و صحبتهاش میخاد زیراب حامد رو بزنه . مثل اینکه بهش حسودی می کرد.

بهش مهلت دادم ، درست نشد که نشد . منم دیدم اینجوریه به خاطر حامد ،

داود رو گذاشتم کنار. و به نوعی طردش کردم. به قول بروبچ رانده شد از درگاه ما.

من و حامد دو نفری ادامه می دادیم و طرح داشت تکمیل میشد برا ارائه .

و پیش بینی بچه ها و مسؤلین آموزش و پرورش این بود که انشاءلله برگزیده میشه.

که دوباره یه مشکلی کار رو خراب کرد. مشکل از طرف حامد بود یعنی کم کم

نمی اومد کارگاه و سر قرار حاضر نمی شد و کاراش رو انجام نمی داد.

بعدا فهمیدم اون موقع هم که کامپیوتره ویروسی شد و بک آپ هم نگرفته بود ،

عمدا کار خودش بوده.خلاصه آخرش هم گفت من نیستم و وِل کرد رفت.

منم که خسته و کلافه ، اعصابم نکشید و دلسرد شدم و بی خیال طرح و جشنواره.

سلمان گفت: خب آق وحید ، تموم شده رفته ، الان دیگه چرا پریشونی؟

وحید گفت: هیچ چی آقا سلمان ، بعدا که طرح های برگزیده جشنواره رو اعلام کردند

، با کمال تعجب و حیرت دیدم طرح منم بود ، البته امتیاز بالا نیاورده بود ولی بالاخره

بررسی کرده بودند. جزء طرح های رد شده بود. ولی نه به اسم من. باور میکنید؟

به اسم مشترک حامد و داود !!!

من گفتم چه جوری آخه؟ وحید گفت بعد اینکه طرح رو تعطیل میکنیم اونم به دلایلی

که گفتم ، داود و حامد دست به یکی میکنن و با توافق پشت پرده طرح رو به اسم

خودشون ثبت میکنن. نگو داود بعد این که از ما جدا میشه میشینه زیر پای حامد

و اغفالش میکنه.

ولی قربون اوس کریم برم که لاقل نمی ذاره برگزیده بشن و من بیشتر این بسوزم.

من گفتم عجب ……. بوده حامد ، که اینجوری به تو که اون قدر دوستش داشتی و

میخاستی کمکش کنی ، خیانت کرده و ……… بعدم چند تا فحش بچه مثبتی دادم.

سلمان یه نیگا بهم انداخت و گفت : داود که تکلیفش روشنه ولی به نظرت

حامد خیلی کار بدی کرده؟ گفتم بعله. گفت نامردی کرده که به بهترین دوستش که

خیر و صلاحش رو میخاسته خیانت کرده؟ گفتم آره. گفت نا لوطی بوده که با دشمن

بهترین دوستش دست به یکی کرده؟ گفتم معلومه دیگه.

گفت هر کی کار اینجوری بکنه ؟ گفتم بایس با منجنیق بندازنش توی آتیش.

بعدش سلمان آهی کشید و گفت: آقا احسان ! قبول داری بهترین دوست انسان

که خیر و صلاحش رو میخاد خداست؟ با کمی مکث گفتم بر منکرش لعنت!!

گفت: اگه الان خدا بهت بگه :

ای بنده من ، من به خاطر تو شیطان رو از درگاهم روندم ، و چون حسادت تو رو کرد

طردش کردم ، و زاهد هفت هزار ساله ام شد بدترین دشمنم. اینکارا همش به خاطر

تو شد، ولی ای بنده من !! تو می ری با این دشمن سر سخت من که دشمن خودت

هم هست ، متحد می شی علیه من و گوش به حرفاش میدی و کارهایی که نبایس

بکنی ، انجام می دی. گناه میکنی و لذت هم میبری؟

من تو رو برگزیدم که جانشین من باشی ولی تو رفاقت دشمن من رو انتخاب کردی؟

سلمان ادامه داد اگه خدا اینارو بهمون بگه ، چی داریم بهش بگیم؟ ها؟

من سرم پایین بود و داشتم فکر میکردم به این که نون خدا رومیخورم و عمله شیطانم

سلمان بعدش در حالیکه با دست چپش اشکای صورتش رو پاک می کرد

و با دست راستش آروم زد روی میز و گفت:

خدای من ! ای خدای مهربون من ! یا رحمن و یا رحیم !

من اگه جای تو بودم چیکار میکردم؟ با این همه خیانتهای ما،

خدا تو دیگه کی هستی؟؟؟!!!!!!!!!!!!

به اشتراک بگذارید ! Digg it StumbleUpon del.icio.us Google Yahoo! Reddit

5 نظر برای خدا تو دیگه کی هستی؟؟؟

  1. با سلام و عرض اردت خدمت همه عزیزان بلوغ
    در پی درخواست های دوستان ، و به جهت ارایه مطالب با کیفیت مطلبوب ، وبلاگ ” بلوغ راهی به سوی آسمان ” سایت شد. سایت بلوغ راهی به سوی آسمان به آدرس blugh.ir
    خواهشمندیم ضمن اطلاع رسانی به همه خوانندگان بلوغ ، چنانچه بلوغ جزو لینک های شما می باشد ، آدرس جدید رو اصلاح بفرمایید.

  2. عالی بود!
    خدایا هر لحظه ما را به خودت نزدیک و از شیطان دور کن

  3. سرنوشت گفت:

    نمی دونم چرا بعضی مطالبتون به نظرم شعارگونه است.
    حرف زیباست.
    اما قلم گویا ضعیفه…

  4. رسول گفت:

    خیلی عالی بود دست شما درد نکنه.
    ای دل غافل که چقدر دل خدارو شکوندیم دل خودمونم شکوندیم
    باختیم

نظر دهید

*

code

کد امنیتی *